سلام نمی دونم این مطلب رو می خونی یا نه ولی اگه می خونی یه حرفای واست دارم خیلی دوست دارم جواب چرا هایی که سرم مثل یه سرطان شده رو بدونم ن چرا این کار رو کردی یادت میاد شبی که از خدا خواستیم اگه خواستیم بریم پابوس امام رضا با هم بریم چرا اینطوری شد مگه چیکار کرده بودم که باید اینگونه تنبیه می شدم راستی یه خبر دیگه هم واست دارم اگه امام رضا قبول کنه یه بار دیگه هم می خوام برم به پابوسش خبر دوم اینه که ما داریم از اون خونه ای که توش زندگی می کنیم داریم میریم و خونه ای دیگه زندگی بکنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:40  توسط منم
|
می گفت که با یه دختره دوست می شه و مدت ها با هم حرف می زدن دختره اونقدر بهش اعتماد می کنه که تمام اصرار زندگیش رو براش تعریف می کنه زمان زیادی از دوستیون م گذره تا یه روز پسره از دختره یه درخواست می کنه و ازش می خواد که برن با هم یه چرخ با ماشین بزنن اون دختر ساده لوح هم قبول می کنه اونوقت اون پسر نامر با یه سری از دوستاش هماهنگ می کنه که من اون دختر رو بعد از چرخی تو شهر می ارمش تو خونه بعد من خودم راضیش می کنم وقتی ما کارمون شروع شد شما هم بیاید بالا سر ما و دختره رو تهدید کنید که اگه تن به کار شومه آنها نده آبروش رو می برن خلاصه روز موعود سر می رسه و دختر از خوشحالی که دوستش که قراره مدتی دیگه با پدر و مادرش بیان خونشون واسه خواستگاری میاذ دنبالش بعد از دقایقی سر و کله ی پسره پیدا می شه بعد سلام و احوال پرسی گرم سوار می شن و می رن توی خیابونای شهر دوری می زنن بعد پسره به بهونه ی اینکه خونه چیزی رو جا گذاشته روانه ی خونه می شن بعد از رسیدن به دختر می گه که بیا تو دختر اول امتنا می کنه ولی به هر ترفندی که بود دختر میره داخل می گه چند لحظه بشین تا من بیام بعد از دقایقی پسره میاد و مره کناره دختره میشینه و شروع می کنه به نوازش دختر دختر خودشو از پسره دور می کنه و پسره ولش نمی کنه خلاصه بهش می گه که ما اید چنین کاری کنیم دختره می زنه زیره گریه ولی پسره دلش از سنگ بود دختره رو به زور لخت می کنه و شروع می کنه به اعمال پلیدش و دختر زجحه می زنه بعد از چند لحظه اون دوستای کثیفتر از پسره پیداشون می شه دختر تا اونا رو میبینه از هوش می ره ولی وقتی چشماش رو باز می کنه تا دیر موقع است و توی پارک نزدیک خونشونه و داره از درد به خودش می پیچه جحالا این دختر مظلوم چه گناهی داره که باید همچین بلایی سرش بیاد و تا آر عمرش باید بسوزه و بسازه چون یه سری آدمای هوسباز به خواسه ی شهوانیشون برسن.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:13  توسط منم
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:48  توسط منم
|
عجب رسمیه رسم زمونه قصه ی برگ و باد خزونه
راست گفتن که دنیا بی وفاست هیچ چیزش موندنی نیست ما آدما تا زمانی که همدیگر رو داریم قدر یکدیگر رو نمی دونیم ولی به محض اینکه همدیگر رو از دست دادیم اونوقت قدر همدیگررو میدونیم حالا قصه ی منه تا زمانی که شیوا پیشم بود با هم جر و بحث می کردیم و لی حالا که نیستش انگار یه چیزی رو گم کردم انگار زندگیم ناقصه نمی دونم الان داره چیکار می نه یه حرفی می زنم حتما این موقع شب خوابه خلاصه هر جا هستش با هر کی هستش خدا نگهدارش باشه من دلم براش تنگ شده وقتی می خوام بخوابم بهش فکر میکنم یاد اون روزایی که با هم بودیم وقتی من رو صدا می زد انگار دنیا رو بهم می دادن خدایا اینم دنیایی که واسه انسانات ساختی همه ی امکانات رو براشون فراهم کردی ولی معرفت صداقت یک رنگی رو کم بینشون پخش کردی من موندم توی کار آدما وقتی همدیگر رو دیدن از با هم بودن سیر نمی شن و لی یه مقدار که از با هم بودنشان گذشت از همدیگر زده میشن آخه چرا خدا به غیر از اینکه این عشق الکیه و همش چیزی جز هوس نیست من که شب روزم رو به فکر شیوا میگذروندم ولی توی مدت کوتاهی با هم بودن من دلش رو زدم ازم سیر شد خدایا این چه خصلتیه که به من دادی اولش واسه انساها شیرینم ولی زود دلشون رو می زنم این چیه که به من دادی که همه رو واسه خودم محرم می دونم خدایا خودت از دل من خبر داری یادت میاد چند روز پیش با دوستام نشسته بودم اونا شروع کردن به صحبت کردن در مورد هوس بازیهاشون منم شده بودم مثل یه گلوله آتیش دو نفر دیگه رفته بودن عشق حالشون رو کرده بودن اونوقت من حرص بی عفت شدن اون دختر بدبخت رو می خوردم تا چند روز عذاب وجدان اینکه چرا با اون دختر معصوم این کار رو کردن مگه اون دختر بدبخت چیکار کرده بود به غیر از اینکه به یه پسر اعتماد کرده بود چرا باید اون پسر همچین کاری رو با اون دختر بکنه خدایا خودت منو از بین ببر تا این چیزا رو نبینم آخه شنیدن این حرفا واسم از مرگ سختره نمیتونستم از پیششون بلند شم مجبور بودم این حرفا رو بشنوم و آتیش بگیرم خدایا تو می تونی همه کار کنی این بنده ی عاجز ناتوان ازت خواهش میکنم یه کم صداقت و محبت رو بین آدما زیاد بکن چرا تو این دنیا باید اینجور بشه ما دلمون خوشه اشرف مخلوقاتیم و بین اشرف مخلوقات ما ادعا می کنیم که مسلمانیم اسلام اومد که ما ادما این کارا رو بکنیم همدیگر رو بی آبرو بکنیم دوستانی که این متن رو می خونند نه فکر کنن من از اون دسته جوونایی هستم که حزب الاهی فکر می کنند نه من اینجور فکر نمی کنم من به آزادی اعتقاد دارم مشکل ما جوونای ایرانی اینه که بی ظرفیتیم این هم تقصیر ما نیست تقصیر اونایی هست که این موضوع رو جلوه دادن که ما نباید این کار رو بکنیم ولی خودشون این کار رو انجام می دن خدایا تو خودت به داد ما آدما برس چرا من یه پسر از اعتماد یه دختر سوء استفاده کنم مگه اون دختر چه گناهی داره اون دختر هم دل داره غرور داره آبرو داره وقتی تو اونو می بری یه جای خلوت و اونو بی عفت می کنی و در کمال نامردی دوستانت رو هم خبر می کنی و دیگه نمی دونم چی بگم واقعا به تو می گن آدم تو چطور می تونی خودت رو یه انسان خطاب کنی همچین آدمایی از حیوان هم بدترند
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:20  توسط منم
|